تبليغاتX
به جیمزتدیا خوش آمدید!

به جیمزتدیا خوش آمدید!

happy birthday

  - همه چی آماده س؟

- اهین.

- نهنگامو برداشتی؟

- اهین.

- معجون گرگ خفه کن ؟

- اهین!!

جیمز، چینی بر پیشانی اش انداخت و یک بار دیگر لیستش را چک کرد. بعد سرش را بالا گرفت تا بتواند چهره ی نگران تدی را بررسی کند.

- چته؟

- هیچی بابا.

جیمز، آهی کشید و مانند هر برادر بزرگتر(!) مسئول دیگری آخرین توصیه هایش را برای بار شونصدم در ۶ ماه اخیر تکرار کرد.

-          میری اونجا شلوغ نکن. آسه بیا آسه برو. مراقب باش گوشت خوک به خوردت ندن. خواهرزاده مو نمیفرستیش مدرسه ها. سرشو میکنن تو توالت. تو فیلماشون همیشه نشون میده سر غیرهموطن هاشونو میکنن تو توالت. موهاتو صورتی نکن. سگ نخر. گذشته از اینکه حیوون مزخرفیه ممکنه هر ماه وقتی گرگ میشی مزاحمت بشه. آیت الکرسیتم نشه فراموش.

تدی، به جز آن قسمت از دستورات که مربوط به خواهر(!) زاده(!) بود، در مقابل دیگر توصیه های جیمز، فرمانبردار، مدام سرش را به تایید تکان میداد.

-          لباس گرم هم بردار. شنل آبیه ت کجاست؟ همیشه گمش میکنی!

تد ریموس سراسیمه چمدانش را زیر و رو میکرد، چند نهنگچه را کنار زد و دو ردا و یک جفت جوراب را بیرون انداخت:

-          همینجاها بود!

-          خیلی خب الان دیگه وقت نداری دنبالش بگردی. پیداش میکنم برات میفرستمش. چمدونتو ببند. جارو منتظره. موهاتم شونه کن. پشت گوشاتو هم بشور، دمتو هم قایم کن تو بازرسی فرودگاه. بازم میگم داری میری اونجا شلوغکاری نکن.

{صدای کشیده شدن زیپ چمدان}

یک ماه بعد

-          shouuuuuuuuuuuuuuuut!

-          Oh my god! Is this a earthquake?!

-          Pa na pa!! this is Israeli conspiracy!

تد ریموس لوپین بی توجه به بلغورات! همسایگان زلزله ندیده اش با عجله خود را به نزدیکترین محل امن رساند و تا پایان بندری زدن زمین، خونسرد، سر جایش ماند.

***

-          shouuuuuuuuuuuuuuut!

-          Oh my god! Is this a real tornado?!

-          Pa na pa!! this is Great Satan conspiracy!

تد ریموس لوپین بی توجه به بلغورات! همسایگان طوفان ندیده اش با عجله خود را به نزدیکترین محل امن رساند و تا پایان بندری زدن هوا، خونسرد، سر جایش ماند.

***

11سپتامبر

-          birth, birth, your birth is happy! Happy, happy, your birth is happy! Come and foot! the candles, ta 100 year live bashi.

تدی، در حالیکه نیشش تا فرق سرش باز بود، از مهمانان تشکر کرد و آخرین شمع روی کیکش را فوت کرد. با خاموش شدن آخرین شمع، درب خانه به شدت باز شد، از لولا درآمد و به دیوار مقابل برخورد کرد.

-          haaaa! Kafetun borid? This is FBI ! do ta pa bala, face ro be wall! Hand hato beza ro headet! Teddy lupin u should come with us. Happytam birthday by the way.

-          Oops!

***

تدی، در میان اتاقی نیمه تاریک، بر روی یک صندلی فلزی نشسته بود و در مقابل نور لامپی که بر صورتش انداخته بودند پلک میزد.

-          where are u from?

-          jamestedya.

-           Why you're born on 11 September pedarsukhte?

دیگر  نمیتوانست تحمل کند. سوال های بی منطقشان به کنار. آن ها نمیتوانستند به بابا گرگ مهربون، ریموس لوپین، دارنده ی شص هزار مدال افتخار مرلینش توهین کنند!

-          whats your problem man?

-          My problem ineke U reason fetnei! Alaki ke nemigam! Film daram agha!

صدای کلیکی شنیده شد و فیلم یک دوربین امنیتی بر روی دیوار خالی مقابل ممدهای اف بی آی و تدی شکل گرفت.

تاریخ فیلم مربوط به روز ورود تدی به خارج! بود و درون کادر، او برای دوربین های امنیتی شکلک در می آورد و دم تکان میداد.

-          so what!? That was fun!

-          Nedidi? Vaghean nedidi?!

-          What?

-          To zolfe kafan moghaseri! Mage nemibini be ghade kutuleye man mikhandi? Avalan ke Doros harf bezan melat befahman. Dovoman ke az lahze vorude to bud ke badbakhti haye ma shoru shod! Rokud eghtesadi, zezele, tufan,seyl.. motevaled 11 septamber ham ke hasti!  fek kardi ma nemidunim to hamun 2012 shumi ke khodeto be in rikht o ghiyafe daravordi? Doooor sho ey 2012, dooooor shooooo, yoyoyoyoyohahahahha!

تدی، متعجب از این برخورد بدویانه! بدون آنکه سعی کند جلوی خودش را بگیرد، قهقهه ای شیطانی از ته دل سر داد و به مقصد وطن آپارات کرد.

***

پاق!!

جیمز کوچک، لم داده بر روی کاناپه، مشغول به تماشای تلویزیونی بود که هر کانال آن سیل و طوفان و یازده سپتامبر و زلزله و اینا رو! نشان میداد.

اهم اهم..عرض کردم پاق!!

جیمز، بی آنکه برگردد، با صدای تودماغی گفت:

-          مگه نگفتم شلوغکاری نکن؟ شامتو گرم کردم رو میز آشپزخونه س. پیژامه تم اتو کشیدم رو تختته. قبلش پنجه هاتو بشور.

و هنگامیکه تدی آرام و خسته به سمت دستشویی میرفت، جیمز دزدکی نگاهی به هدایایی که زیر میز آشپزخانه پنهان کرده بود انداخت و وقتی از رفتن تدی مطمئن شد، با عجله به سویشان دوید، خودش را بین آنها چپاند، مچاله شد و آماده ی سورپرایز برادرش، ساکت و بی حرکت منتظر ماند، هیچوقت در  تمام عمرش آنقدر خوشحال نبود:

تولدت مبارک تدی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:28  توسط جیمز  | 

فرندشیپانه!

- تدی میگه هنوز اددش نکردی!
- ها؟ هم.. باشه امشب ادد میکنم.

این برای جیمز یه تجربه ی جدید بود. به جز چار پنج نفر از افراد فامیل یا همکلاسی ها، کسی رو تو اددلیستش نداشت. اما حالا خیلی یهویی، به بهانه ی سایتی به اسم جادوگران و تیمی به اسم ریش سفیدان، یه عالمه ملت ریخته بودن تو لیست مسنجرش!

خب جیمز نمیدونست میتونه به این ملت اعتماد کنه یا نه..میتونه باهاشون راحت باشه؟ میتونه حرفاشونو بفهمه؟ جیمز نمیدونست میتونه تو اون سایت موفق باشه یا نه؟ اون شب جیمز خیلی چیزا رو نمیدونست! مهمترینش اینکه نمیدونست آیدی که اون شب ادد میکنه، برای همیشه تو اددلیست ذهنش ماندگاره..

---

- خوندم، ولی کلی سوال دارم. خسته ای؟
- تا یک هستم، بپرس سوالاتو.

تا ۱ که سهله..تدی تا ۳ صبح بیدار موند تا با جیمز قواعد و تمرین انگلیسی کار کنه، که نکنه امتحان فرداشو گند بزنه!

---

- دلم گرفته. خوابم نمیبره. خسته ای؟
- تا یک هستم، چی شده؟

تدی دقیقا تا ۱ نموند، تا ۵ صبح موند!! (یعنی من یه چیز میگم شما یه چیز میشنوین!! ولی موند!)

---

دقیق یادم نیس اینو، خود ِ تدی اگه یادش مونده باشه میتونه کمکم کنه. نمیدونم سر ِ چی بود؟ روز اول دبیرستان بود؟روز امتحان سمپاد..شایدم هیچکدوم! اما خوب یادم میاد نگرانیمو، استرسمو، ترسمو..

- میشه فردا قبل از رفتنم آن شی صحبت کنیم؟
- ساعت چند میری؟
- ۷ صبح!

و اومد!

---

- یعنی چشاتو عمل کنی بعد دیگه نمیای؟

- برا همیشه که نه بوقی، فقط عید رو نمیتونم باشم.

اما امان از فرندشیپ!! که تدی رو خیلی زودتر از دو هفته! دوباره راهی ِ نت کرد و انصافا که چت کردن باهاش خیلی سخت بود! :))) یعنی قلق میخواست خوندن جمله هاش! چشاشو میبست و انگشتاش رو کیبورد ضرب میگرفتن.

---
- بوقی؟؟ داری گریه میکنی؟!
- داره می میره تدی..
- این حرفو نزن، هیچوقت! تا لحظه آخر نباید امیدتو از دست بدی!

---

تدی، آبجی بزرگه.

روز تولدت باید آپ میشد این وبلاگ، اما خب نشد و نبودم..بابت ِ خیلی چیزا ممنونتم. خیلی وقتا که بچه بازی کردم و بخشیدی، حسادت بیخودی کردم و بخشیدی، شرایط خیلی سختی که بودی و "برادریتو ثابت کردی!" خیلی چیزایی که نمیشد نوشت اینجا ولی تو که میدونی! من که میدونم..همین کافی نیس؟ تاریخ دقیقشو نمیدونم..اما جیمزتدیامون داره سه ساله میشه!

جادوگران، گریفندور، ریش سفیدان! ممنون..

آی بوقی، یک سالگیتون مبارک و .. بابت بودنت..ممنون.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 16:0  توسط جیمز  | 

چارشنبه سوری!

صحنه ي اول – داخلي- اتاق نشيمن ويلاي صدفي:

- پنجول من تيزتره!
- يويوي من عزيزتره!
- حالت تو قوطيه!
- نهنگ دارم نميذاره!

و تدي دکمه رو چوبدستيشو فشار داد تا اشعه ليزر قرمز بيفته رو صورت جيمز و جيمز قلبشو بگيره و پس بيفته!
- اوه توله گرگ! تو اينجامو که زدي ( جيمز به صورتش اشاره ميکنه) اينجام ( جيمز دوباره به صورتش اشاره ميکنه) درد نکرد، اينجام (جيمز به قلبش اشاره ميکنه)... اينجام ( جيمز دوباره به قلبش اشاره ميکنه) اينجام (جيمز باز به قلبش اشاره ميکنه) درد کرددد....
و بعد زبون جيمز به صورت قائم يهو از دهنش ميزنه بيرون و بعد از چن ثانيه مکث ميفته رو گونه سمت چپش.

اين لحظه تدي هجوم مي بره سمت جيمز و پيکر پاک(!) و بي جانشو تکون ميده:
- جيمز! جيمز! جيمز نه تو باس زنده بموني! تو نباس بميري! نه جيمز! اوهو اوهو اوهو!
- شرط داره!
- زنده اي؟ شت!
- چارشنبه سوري!
- حرفشم نزن!! عمرا!

صحنه ي دوم – خارجي – وسط ميدون جنگ:

تدي با حالت رو به دوربين وايساده و از نوک موهاش که هنوز يکمي هم شعله ورن دود بلند ميشه. صورتش کاملا دوده گرفته و تنها چيزي که ميشه از صورتش ديد چشم هاي درشتشه که با بهت به دوربين خيره شدن.
 
در همين لحظه يه کپسولي همزمان با شيش تا سيگاري و پنج تا شکلاتي از يه طرف کادر دوربين پرت ميشن و از مقابل تدي ميگذرن و از اونطورف کادر خارج ميشن. صداي انفجار و جيغ و ديالوگ "حالتو ميگيرم!" به گوش ميرسه و اينباردو تا کپسولي همزمان با دوازده تا سيگاري و ده تا شکلاتي از همونور پرت ميشن اما چون حجمشون دقيقا دو برابر گروه قبلي مواد محترقه س، متاسفانه به فردي که اونور کادر وايساده نميرسن و همشون درست جلوي پاي تدي فرود ميان.

تدي قبل از اينکه بدون جارو، شوت شه آسمون. اونور ميدون جيمز رو ميبينه که رو کمربندشو اکليل سرنج بسته و خودشو پرت ميکنه زير ِ ماشين مشنگا.

صحنه ي سوم – فرا خارجي! -  اون دنيا :

- پنجول من تيزتره!
- يويوي من عزيزتره!
- حالت تو قوطيه!
- نهنگ دارم نميذاره!

و تدي حلقه بالا سر اولين فرشته اي رو که سر راهشه ميگيره و پرتش ميکنه تا حلقه از ديوار بين بهشت و جهنم بگذره و بخوره تو سر ِ نزديک ترين شيطان به جيمز که سعي داره نيزه ي سه سرشو از چنگ جيمز بيرون بکشه.
همزمان با نگاه تند و تيز شيطان مورد نظر به فرشته ي تدي که فک ميکنه حلقه از سوي اون پرتاب شده، جيمز هم نيزه رو پرت ميکنه طرف بهشتي ها که مستقيما ميخوره تو آلت موسيقي فرشته ي مورد نظر!
در نتيجه، دقايقي بعد تدي و جيمز خودشونو به زور از تو ابر دعوايي که از يه طرفش يه دم مثلثي قرمز و از طرف ديه ش يه رداي سفيد و بلند فرشته اي زده بيرون نجات ميدن و مي پرن پايين!


نتيجه ي اخلاقي:

چارشنبه سوري گولاخه!  :shout:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 22:2  توسط جیمز  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 14:48  توسط جیمز  | 

تفلدانه

اپیزودک اول:

 مونولوگ٭:

- هـــــــــــیـــــــــــــــــــن، مهم اینه که بدونی چی میخوای، بقیه اش کاری نداره. منم که میدونم چی میخوام! فقط کافیه که پیداش کنم.

 آروم آروم شروع به قدم زدن بین قفسه ها کرد، همه چی اونجا بود، از شیر ققنوس تا هورکراکس ولدک؛ واسه همین انقدر مطمئن بود. 

یه مرتبه چشاش برق زد و با ذوق و شوق به مجسمه روبروش خیره شد. اصلا انگار سفارشی واسه خودش ساخته بودن. دستشو به طرف بره مظلومی که با چشمای درشت قهوه ایش بهش میگفت "منو ببر، من خود جنسم!" دراز کرد...

 - آاااااااااااااااااااااوووووخ خ خ خ!

 آخرین صحنه ای که قبل از انتقال به سنت مانگو به یادش موند، نشخوار شدن پنجه اش توسط برهه بود!!

 اپیزودک دوم:

 از وختی دیگه کسی حال و حوصله هاگوارتز نداشت و ملت بازی تراوین رو به حفظ کردن افسون و طلسم ترجیح میدادن، فلوریش و بلاتز هم کم کم خاک گرفته بود. فروشنده که داشت ورق ورق از تاریخ هاگوارتز رو توی شومینه مینداخت، با بی حوصلگی سرشو بالا گرفت، دستاشو بهم مالید و پرسید:

 - گفتی کتاب نجوم؟ آخه کتاب نجوم میخوای چیکار؟ پرفروش ترین کتابمون تهیه "معجون عشق واسه نابغه ها" ست. ملت واسش سر و دست میشکنن جون تو!

 یه نیگا به ملت سر و دست شکسته که داشتن در مغازه رو از جا میکندن انداخت و گفت:

 - حالا میگی کتاب نجوم جدید چی داری؟

- آکسیو "علم الاقمار سه سوته"!

 یه کتاب کلفت که روی جلدش پر از صور فلکی بود که واسه خودشون بالا پایین میرفتن، درست روی پیشخون فرود اومد.

 - که گفتی جدید ترین کتابه... خوبه، همینو میبرم.

 دستشو دراز کرد که نگاهی به صفحات داخل کتاب بندازه که کتاب فروش مچش رو محکم گرفت:

 -یه شایعاتی هست... میگن  یه اتفاقاتی برای خواننده های این کتاب پیش اومده... ظاهرا به طرز مشکوکی حین خوندنش ناپدید شدن... نظر منو میخوای، میگم الان توی سیاره دیگه ای هستن!

 - یعنی ممکنه حتی سر از یه اخترک در بیارن؟ مثلا اخترک ب ۶۱۲؟

 - ها؟ اون چیه؟

 - نخواستیم باو!

 

اپیزودک سوم:

 این دیگه آخرین راه چاره بود و اون باید از پسش بر میومد!

 فووووششششششششش ﴿افکت پاچیدن آب اینور و اونور!﴾

 شنا کنان تا وسطای دریاچه رفت و بعد پا دوچرخه زنان منتظر موند. ظاهرا آب آروم بود و بازم رو دست خورده بود. خواست برگرده که یهو دنیا تیره و تار شد. هیچی رو نمی دید، قل میخورد و پایین میرفت و هر از گاهی به در و دیوار نرمی که انگار از تشک بودن میخورد، خود شهربازی بود! تا اینکه با سر به یه چیز سفت برخورد کرد.

 - اوووخ!

- معذرت میخوام! این پسر من همیشه مایه دردسر مهمونا میشه.

- جانم؟ لوموس!

 چند بار پلک زد و با تعجب به پیرمرد زپرتی و پسرک چوبی دماغ درازش نگاه کرد. یه چیزی در مورد اونا به شدت آشنا بود!

 - پدر ژپتو، میشه به دمش دست بزنم؟ میشه میشه؟

- آروم بگیر بچه، انقدر آبرو ریزی نکن.

 چوبدستیش رو محکم گرفت و هم چنان هاج و واج به این پدر و پسر ناموزون چشم دوخته بود. پیرمرد دستش رو دراز کرد و گفت:

- من ژپتو هستم و اینم پسرمه، پینوکیو!

- این.. ایننننجا کجاس؟

- اینجا معده نهنگه، نمیخوای اسمتو بگی؟

-  کـــــــــــــــــــجـــــــــــــــــــــــاس؟

 

دوربین با سرعت خودشو از توی دالون صورتی میکشه بیرون و از دهن نهنگ پرت میشه بیرون و زوم اوت میکنه تا جایی که نهنگ توی اقیانوس مثل کرم فلوبر به جشم میخوره!

شونصد کلیومتر اونور تر – خونه پاترها

 جیمز بی توجه به کوه کادو هایی که جلوش ردیف شده بود،با عصبانیت یه گوشه کز کرده بود و به لیست کوچکی که دستش بود و تدی "قول" داده بود حداقل یکیشون رو براش گیر بیاره نگاه میکرد:

- بره بع بع کن گل نخور

- کتاب خفنیات نجوم          

- نهنگ خشمگین!  

عله از پشت کوه آتشفشان کادوها سرک کشید و گفت:

- اینم چیزی که میدونم همیشه منتظرش بودی، تولدت مبارک جیمز!

و منوی مدیریت رو که جیمز با تنفر بهش نگاه میکرد، روبانزده دو دستی تقدیمش کرد.

 

٭مونولوگ: اصطلاحی خاص دیوانگان، به گفتگوی شخص با خودش گفته میشود، روان پریش، مخ تعطیل، آکبند، بوقی!

 

پ.ن. تفلدت بووووووووووووووق تا مباوووورک باووووشه جیغولک تدی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:13  توسط تدی  | 

سرزمین عیبی یوخده بابا! (ک.ر.ب شیرشاه یک و نیم!)

قسمتی از سفرنامه ی جیمزتدیا به سرزمین "عیبی یوخده بابا!" به قلم جیمز سیریوس جیغول نهنگ پاتر:

 

و بعد وقتی تدی داشت تعریف میکرد که چطور با تفنگ آب پاشش اونو توجیه کرده بود و جوابشم دیده بود، من برای کمک به توصیف بهتر، خود ِ تدی رو توجیه کردم که باید قیافه شو می دیدین!

 -          داشتم شومینه نگاه میکردم که یهو متوجه شدم یه اتفاقی داره میفته و وقتی به خودم اومدم دیدم یه پارچ آب روم خالی...

شلوووپ! ( افکت بهتری برای آبپاشی لحظه ای تو صورت پیدا نکردم)

-اینجوری؟

-

 

البته قابل ذکره که بگم قبل از اون ماجرا تدی اصلا منو توجیه نکرده بود و من به هیچ وجه برای انتقام نبود که توجیهش کردم، اصلا و ابدا! اصن تدی مگه جرئت داره منو توجیه کنه؟

سرزمین عیبی یوخده بابا! بزرگ و پر سر و صدا و مالامال از ممد و فاطی بود که مزاحم بچه های حاضر در سرزمین بودن، برای نمونه صحنه ای بسیار تاثرآور رو توصیف میکنم:

 اینور سرزمین:

دو پدر و مادر دلسوز با حالتی عاشقانه به فرزندشان که بر روی جارو اسباب بازی نشسته بود خیره شده بودند، جاروی کوچک فقط نیم متر بالاتر از سطح زمین معلق مانده بود.

مادر: اوه خدای من، چه هیجانی!

پدر: آره ایول ایول کاش منم بچه بودم!

پسرک که بر روی جاروی ثابت سکه ای(!) به آرامی بالا و پایین می رفت با حسرت به اونور سرزمین چشم دوخته بود.

-      

 اونور سرزمین:

بچه هایی که بدون ننه بابا در حال عشق و حال بودند، جیغ میکشیدند، فریاد میزدند و جاروهای مقاومشان را به شدت به هم کوبیده یکدیگر را به پایین پرت میکردند.

 هنوزم که هنوزه این صحنه یادم میاد اشک تو چشام جمع میشه!

بعدش ما هم رفتیم جاروسواری و جاروهامونو به هم کوبیدیم و همدیگه رو له و لورده کردیم ولی تدی همش بوق میزد و له میشد و اصلا هم بلد نبود بکوبه!

 تدی: عه! جاروی من گیر کرده!

جیمز: دس فرمون نداری عزیزم!

 

-          مطمئنی این دیالوگ آخریه که نوشتی برعکس نبوده؟

-          عه! تدی؟ کی اومدی؟!

جیمز با دستپاچگی کاغذ پوستی را لوله کرد و آن را در جیب ردایش چپاند.

-          چی مینوشتی؟

-          امم..هیچی..من فقط..

-          گفتم چی مینوشتی!؟

-          تو معنیشو نمیدونی! من فقط میدونم چون فقط بابای منه که سلطان زوپسه!

-          جیمز! چی مینوشتی!؟

-          اممم...وبلاگ!

 اینبار هر دو ابروی تدی با هم به هوا پرید:

-          وبــــــــلاگ!؟

-          دیدی معنیشو نمیدونی؟

-          لیدی  و من هفته دیه قراره عروسی کنیم! هنوز از امن بودن مکان مطمئن نیستم، هر مشنگی ممکنه گذرش به اونجا بیفته! وسایل کامل نیس! برنامه ریزی ماه عسل کامل نیس! مهمونی کامل نیس! حتی ماه هم کامل نیس که دلم خوش باشه! اونوقت تو میخوای وبلاگ بنویسی جیمز!؟ بیکاری بچه!؟ خب تو هم یه کاری بکن!

-          چیکار کنم مثلا؟

-          اممم...خب...چمیدونم..یعنی..اممم..

-          دیدی بیکارم؟

 و بدین ترتیب، جیمز شاد و خوشحال کاغذ پوستی هایش را به زیربغل زده و لی لی کنان به سمت اتاق نهنگ هایش رفت که برای نوشتن ادامه ی سفرنامه اش با آن ها مشورت کند! 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام.
داستان های خیالی جیمزتدیا این جا نوشته میشه، وبلاگ مدتهاست ساخته شده که وقت برا آپش نبوده، فعلا مسئولیتش با منه تا تدی سرش خلوت تر شه. بچه های سایت جادوگران که خب آشنایی دارن با ما، دوستان دیگه هم یه مدت با ما باشن عادت میکنن به رماتیسم مغزی و  مخلفاتش! :shout:

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:1  توسط جیمز  |